|
دل نوشته ادبی.فرهنگی.هنری
| ||
|
من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛ زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند ... [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:39 ] [ هدهد ]
شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر،
شخصیت من چیزیه که من هستم، اما برخورد من بستگی داره به اینکه : " تو " کی باشی ...
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:16 ] [ هدهد ]
هم قسم شدیم به معراج عشق سفر کنیم
آنجا که نور مهربانی نوید رقص پروانه ها باشد ... و حالا زیر یک سقفیم سقفی پر از حس امن با هم بودن ٬ با هم زیستن و به هم عشق ورزیدن هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده عالم دوام ما [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 9:31 ] [ هدهد ]
عشق بهانه آغاز شد
آغاز قشنگترین صبحدمان زندگی عشق بهانه سبز عاشق زیستن شد و اینک وصال ... بارش خوشبختی ست بر آشیان عاشق ترین دستها [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 14:1 ] [ هدهد ]
اگر با شوق مبرم به پیاده روی از دشتی می گذشتید
و با این حال پی می بردید به عقب در حرکتید شاید سببی برای نومیدی بود ، اما از آنجا که در حقیقت از سراشیبی بالا می روید که به اندازه زاویه بدنتان با زمین در برابر شما راست ایستاده پس شاید عقب رفتنتان تنها ناشی از وضعیت زمین باشد و نومیدی بجا نیست فرانتس کافکا [ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 13:6 ] [ هدهد ]
به آینه قلبم ... آنگاه که آسمان را در چشمان تو می بینم آنگاه که خورشید را در قلب تو می یابم وقتی هفت شهر عشق را با گرمی دستانت آغاز کردم وقتی معنی دوست داشتن را در نگاه معصوم خنده هایت خواندم
چه می خواهم از تو جز اینکه
بگویم ای بهترینم... برای داشتنت بهانه نمی خواهم تو خود ، بهانه ای برای وجود من
باز با تو ، گرمای وجودت ، احساس عمیقت.. دلتنگی های دیدنت را به شوق همان نگاهی که به نگاهم دادی همان دستی که در دستم نهادی صبورانه سر می کشم
تا از آن آلاچیقی بسازم برای چشیدن طعم خوش با تو بودن [ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 13:17 ] [ هدهد ]
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.» آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. ماریون دولن [ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 1:13 ] [ هدهد ]
وجود انسان :
جسم : غذای جسم = خوردنیها عقل : غذای عقل = علم دل : غذای دل = عشق عقل بسیار مصلحت اندیش / محتاط و موذی است جلب منافع ودفع ضرر و خطر میکند عشق اختیاری نیست / ارادی نیست. عشق سیستم پذیر نیست آدمهای عاقل نمیتوانند عشق را درک کنند عشق و عقل هر دو منبع معرفت هستند یعنی ایجاد شناخت می کنند عقل استدلالگر است ولی عشق با وصال به معرفت میرسد [ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 22:49 ] [ هدهد ]
به گوهر ناب زندگیم ...
طافت عشق را با تو تجربه کردم [ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 14:39 ] [ هدهد ]
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته ست دریایم و نیست باکم از طوفان دریا همه عمر خوابش آشفته ست [ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 23:57 ] [ هدهد ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||